تبليغاتX
 ×××سکوت×××

خداحافظ یار مهربانم

تنها شدم .....

رفت .......

و

من

مرده ام


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


سلام به همه

سلام دوستای گلم

نمیدونید که چقدر دلم براتون تنگ شده بود

ازتون ممنونم که به یادم بودین

تشکر عزیزانم


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت


خدا چرا عاشق شدم .....

 خدا چرا عاشق شدم خدا چرا عاشق شدم من ديگه از دست اين دل يه شب آروم ندارم
واي چرا تو اين زمونه شدم قربونيه عشق اسير روزگارم
روزا چشماي نازش ميشينه تو کتابم شبا وقتي ميخوابم ميبينمش تو خوابم
براش نامه نوشتم قشنگ و عاشقونه نوشتم با دوچشماش منو کرده ديوونه
رو پله هاي سنگي ميشينم مات و بيدار چشمام رو تور ابرا سرم رو سنگ ديوار
براش آواز ميخونه لباي سرد و بستم مياد خورشيد بازم من هنوز اينجا نشستم


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت


گریه نکن

حالا که من مسافرم               حالا که من بايد برم
همنفس ابرا نشو                   گريه نکن بخاطرم
فداي اون دلت بشم                که مثل شيشه مي شکنه
تو که گناهي نداري                 اين ديگه تقدير منه
 نذار که اشکات بريزه                نذار که که گريت بگيره
خزون خودش همين جوري         هميشه تلخ و دلگيره
حالا که وقت رفتنه                    لحظه ي پر کشيدنه
گريه نکن به خاطرم                  همه چي تقصير منه
دستت و خوب تکون بده           براي اين دل کبود
شايد که از يادت بره                 ميونمون هر چي که بود
بذار که دستِ جاده ها              منوبگيره از دلت
نگو که خاطرات من                  بيرون نميره از دلت
وقتي که دست تکون ميدي       به فاصله ها جون ميدي
مسافر عاشقتُ                      به جاده ها نشون ميدي
دستتُ خوب تکون بده              تا که من از يادت برم
نذار که اشکات بريزه                گريه نکن به خاطرم


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت


ناشناس

 

 ای دوست ناشناس
 اين دنيا با اين همه هستي اش و اين هستي با اين همه رنگهايش براي من خواستني نيست
هيچ علاقه اي هم به تعلقات ندارم هنوز بر سر آفرينش با خود کلنجار ميروم و هنوز نميدانم زندگي با چه معنايي و به راستاي چه حقيقتي ؟
سالهاست که خود را اين طور شناخته ام
پروايي نمي کند  از من اين روزها و شبها
پشت ديوارها ي قلب من هنوز معصوميت يک دشت آلاله و شقايق غوغايي مي کند
و در اين کوچه ي خلوت دل هنوز شبحي رداي سفيد بر تن مي کند
و با فانوس هميشه روشنش حساب خود را با تپش آرام لحظه ها پاک ميکند
پر از خواستن است و پر از نيايش گرم بودن
امروزسالها از آمدنم مي گذرد
اما هنوز با آنچه  بر سر شانه هايم  عشق نهاده سبک هستم پر از فريادم اما فريادم تنفر نيست
عشق هم نيست گويش پر از صلابت يک فرياد است
و ميدانم که اگر امروز براي غروب خورشيد گريه کنم شب از ديدن ستاره ها و ماه تابان در حسرت خواهم بود
 هر سال در چنين روزي ساعتها از پشت شيشه ها به پرواز پرنده هايي که کوچک و سپيد و سياه هستند مي نشينم
دل به ديدن پرواز تمايل دارد
شايد خدا در قالب اين پرنده ها جاي گرفته پرواز تا پرواز .........
دوست دارم روزي بي بهانه  تا بر دوست جانانه پرواز کنم
تا شايد او را باري ديگر ببينم


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت


دوست ناشناس

 اي دوست ناشناس         

از حال من چي کسي باخبره؟
کي ميدونه تو دلم داره چي ميگذره؟
کي ميدونه بر من چه گذشت ؟
آخه کي ميدونه
هيچ کس نميدونه
فقط خود خدا ميدونه
از دوست ناشناسمم ممنونم که برام حرفاي قشنگ نوشته
دوست عزيز من هنوز يه قدم بي ياد خدا بر نداشتم
اگه گناهکارم جرم من فقط دوست داشتن بود
هميشه به يادخدا هستم و فقط از اونه که کمک ميخوام
ولي نميدونم چرا خدا دوست داره آه و ناله هاي منو بشنو
چراشو نميدونم؟
دلم ميخواد ازش بپرسم
مگه گريه هاي يه دل شکسته قشنگه ؟
مگه آب شدن يه روح عاشق همچو اشک قطره قطره يه امتحان الهيه ؟
مگه غصه خوردن ديدن داره؟
شايد همه اين اتفاقات يه حکمتي توشه
بازم خودمو با اين حرفا قانع ميکنم
من به جنگ خدا نميرم بلکه به قول شما به سمتش ميرم تا به سمتم بياد


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


من کجام ؟

آروم بگير اي دلکم
چقد به دريا بزنم
من کم آوردم تو بگو
کجاي اين جاده منم؟
جاده اي که ساختي واسم
افتاده زير پاي غم
به هيچ جايي راه نداره
چقد بايد بهت بگم ؟
ديگه از اين زندگي خسته شدم
شکل جمعه هاي هر هفته شدم
بس که اين کوچه ها رو پرسه زدم
دربدر بي خبر از حال خودم


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت


بوی پیراهنت

 


  براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است. تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند. در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم. اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد 


 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت


سردي نگاهو بشکن فاصله سزاي ما نيست تو بمون واسه هميشه اين جدايي حق ما نيست
بودن تو پر از حضور حتي واسه يه لحظه

ميميرم بي تو
 خوندن من يه بهانس يه سرود عاشقانس من برات ترانه ميگم تا بدوني  که باهاتم
تو خود دليل بودنم بي تو شب سحر نميشه

ميميرم بي تو
من عشقتو به همه دنيا نميدم حتي يادتو به کوه و دريا نميدم 
با تو مي مونم واسه هميشه 
اگه دنيا بخواد منو تو تنها بمونيم واست ميميرم جواب دنيارو ميدم
با تو مي مونم واسه هميشه
من عشقتو به همه دنيا نميدم حتي يادتو به کوه و دريا نميدم
با تو مي مونم واسه هميشه
خاطراته تورو چه خوب چه بد حک ميکنم توي تنهاييام فقط به تو فکر ميکنم
با تو مي مونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد منو تو تنها بمونيم واست ميميرم جواب دنيارو ميدم با تو مي مونم واسه هميشه


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت


خدایا کمکم کن

komakam kon

لحظایم پر از سکوت شده سکوتی که نمیدانم آخرش به کجا میرسد سکوت سنگینی که تمام اتاقم را پوشانده سکوتی سرد و خاکستری . ساعت  متعجب از سکوت بی کار ایستاده و دیگر دقایق را نمی شمارد . الآن شب است یا روز ؟ آسمان روشن است یا تاریک ؟ ساعت چند است ؟ چرا همه چیز در حیرت    به سر می برد؟چه اتفاقی افتاده ؟ چرا صدای مرغ عشق های برادرم به گوشم نمیرسد ؟ اینجا چه خبر است ؟ آیا کسی به گلدان کوچک یاس اقاقیه من   آب داده؟چرا همه مرا به فراموشی سپردن ؟ من چرا اینگونه گوشه دیوار کز کرده ام ؟  صدایی میشنوم .صدای اذان است آری صدای اذان است
خیالم راحت شد هنوز خدا با من است او مرا میخواند تا به حال همچین احساسی نداشتم چه احساس زیبایی.
خدایا حالا که تو کنارمی میخواهم برایت دردو دل کنم تو خود راز دل مرا میدانی تو خودت کمکم کن که بتوانم خودم را بشناسم . میدانی ؟ از حال خودم بی خبرم نمیدانم چه میخواهم ؟ نمیدانم چگونه با دلم کنار بیایم . نمیدانم بگذرم یا بمانم ؟ نمیدانم .... نمیدانم.....  من رهگذری خسته و تنها هستم که باید از کنار جاده  آرزوهایم بگذرم به نظر تو این چنین است ؟ خدایا خودت کمکم کن


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 5:27 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting